تبليغاتX
ريحانة النبي الزهراء (س)

ريحانة النبي الزهراء (س)

برنامه هاي هيئت

دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بودفریب می فروخت.


مردم دورش جمع شده بودند و هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند.

توی بساطش همه چیز بود:غرور/حرص/دروغ/خیانت/جاه طلبی و.....

هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد .بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادندبعضی روحشان را و بعضی ایمانشان را

شیطان میخندید. دهانش بوی گند جهنم میدادحالم را بهم زد

انگار ذهنم را خواند.موزیانه خندید و گفت:من کاری به کسی ندارم.فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و ارام نجوا میکنمنه قیلو قال میکنم نه کسی را مجبور میکنم چیزی بخرد

اری راست میگفتمردم خودشان دور او جمع شده بودند...

سرش را نزدیکتر اورد و گفت:اما تو با اینها فرق میکنی تو زیرکی و مومن

اینها ساده اند و گرسنه..به جای هر چیزی فریب میخورند.....

از شیطان بدم امدحرفهایش اما شیرین بودگذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت(از من تعریف میکرد)

چشمم به جعبه ای عبادت افتادبا خودم گفتم بگذار ۱ بار هم شیطان فریب بخورد

جعبه را یواشکی برداشتم...

به خانه که رسیدم درش رو باز کردم اما غرور توی اتاق ریخت..فریب خورده بودم فریب!

دستم را روی قلبم گذاشتم نبود!فهمیدم که ان را کنار بساط شیطان جا گذاشتم..

تمام راه رو دویدم و لعنتش کردم.به میدان رسیدم اما شیطان نبود

ان وقت نشستم و های های گریه کردماشکهایم که تمام شد بلند شدم اما صدایی شنیدم!صدای قلبم را.

و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم

+ نوشته شده در  84/10/14ساعت 7:48  توسط بچه هاي هيئت  |