مردم دورش جمع شده بودند و هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند.![]()
توی بساطش همه چیز بود:غرور/حرص/دروغ/خیانت/جاه طلبی و.....
هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد .بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادندبعضی روحشان را و بعضی ایمانشان را![]()
شیطان میخندید. دهانش بوی گند جهنم میدادحالم را بهم زد ![]()
انگار ذهنم را خواند.موزیانه خندید و گفت:من کاری به کسی ندارم.فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و ارام نجوا میکنمنه قیلو قال میکنم نه کسی را مجبور میکنم چیزی بخرد
اری راست میگفتمردم خودشان دور او جمع شده بودند...![]()
سرش را نزدیکتر اورد و گفت:اما تو با اینها فرق میکنی تو زیرکی و مومن![]()
اینها ساده اند و گرسنه..به جای هر چیزی فریب میخورند.....
از شیطان بدم امدحرفهایش اما شیرین بودگذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت(از من تعریف میکرد)![]()
چشمم به جعبه ای عبادت افتادبا خودم گفتم بگذار ۱ بار هم شیطان فریب بخورد
جعبه را یواشکی برداشتم...![]()
به خانه که رسیدم درش رو باز کردم اما غرور توی اتاق ریخت..فریب خورده بودم فریب!![]()
دستم را روی قلبم گذاشتم نبود!فهمیدم که ان را کنار بساط شیطان جا گذاشتم..![]()
تمام راه رو دویدم و لعنتش کردم.به میدان رسیدم اما شیطان نبود![]()
ان وقت نشستم و های های گریه کردماشکهایم که تمام شد بلند شدم اما صدایی شنیدم!صدای قلبم را.
و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم![]()
